دیشب خواب دیدم توی یک مزرعه ام... یک مزرعه‌ بزرگ بود، با کلی‌ مرباها و شراب های خوشمزه و اتاقها و تخت خواب‌های بزرگ و جادار. مهمان آنا بودیم، هم گروهی سابقم توی دانشگاه. انگار که مزرعه مال مادربزرگ، عمو یا داییش بود. ۴ نفر بودیم، همه جا با هم می‌رفتیم، با هم غذا می خوردیم، با هم می‌‌گشتیم، حتی با هم در یک اتاق بزرگ می‌‌خوابیدیم. خواب عجیبی‌ بود... همیشه عاشق زندگی‌ توی مزرعه‌ بوده‌ام... عاشق باغ‌های میوه، غذاهای سالم و محلی، هوای تمیز، همسایه‌های آشنا، میوه‌های خوشبو، صورت‌های خندان و خانواده‌های پر جمعیت. زندگی‌ توی اون محیط‌ ها از اون حس هاست که همیشه ته قلب و ذهنم بدجوری وسوسه‌ام میکنه. از وقتی‌ که پارسال Vernon رو دیدم،همیشه آرزو داشتم که تو یکی‌ از اون مزرعه‌های وسیع و رنگارنگ زندگی‌ کنم... دور از همه دغدغه‌های شهری، استرس‌های تمام نشدنی‌، حساب و کتاب‌ها و برنامه ریزی‌های طولانی‌... دلم می‌خواست میشد فقط به شکوفه‌های گیلاس و سیب و هلو فکر کنم و زمستان‌های سرد در اتاق‌های بزرگ و جادار و گرم، راحت و بی فکر دراز بکشم. زندگی آن قدرها هم پیچیده نیست...

/ 0 نظر / 12 بازدید